حکایت بازنشسته‏ای که روشن ماندن چراغ خانه و دل مردم آرزوی اوست

اخبار ترشیز
Typography

این ستون در صدد تبلیغ افراد خاصی نیست. به دور از حُب و بُغض‎های مرسوم می‏خواهیم نقبی به گذشته بزنیم. این ستون گامی در راستای تقویت تدوین تاریخ شفاهی دیارمان است. امیدواریم

روزی روزگاری جمعی غیرتمند این مهم را وجه همت خود سازند و این مهم را محقق سازند. در سومین بخش این ستون به سراغ حاج قاسم بازنشسته خستگی‏ناپذیر شرکت برق می‏رویم. عصر روز پنجم خرداد یک روز بعد از سالروز تولدش میزبان وی در نشریه هستیم. حاج رجبعلی زارع فرزند عباسعلی و نوه کربلایی حاج اسماعیل ساغری‏دوز در میان خانواده و دوستان و اقوامش به حاج قاسم مشهور است. دیروز از مرز شصت و چهارسالگی عبور کرده و علی‏رغم گذشت هفت سال از آغاز بازنشستگی‏اش هنوز با تمام قوا در کسوت مدیر عامل شرکت تعاونی مصرف برق کاشمر و همزمان در مسجد اباذر و هیئت امنا و در امور خیریه و برگزاری جلسات قرآن و ادعیه فعال است.

مصاحبه با تأخیر شروع می‏شود. حاج قاسم نیم‏ساعتی دیر می‏آید. عذرخواهی می‏کند:« یه بنده خدایی که سن و سالی ازش گذشته اومد مسجد اباذر و از تنهایی‏اش گله‏مند بود. به علت کمک و انجام هماهنگی‏های اولیه دیرتر به اینجا رسیدم. » حاج قاسم اصالت کاشمری دارد و به قول خودش بچه محله فیض‏آباد ( 17 شهریور فعلی) است.« پدرم فردی مذهبی و زحمتکش بود. صبح‏ها در دفترخانه حاجی جعفری دفترداری می‏کرد و عصرها به مغازه‏اش در نزدیک خانه رسیدگی می‏کرد. اهل خمس و زکات بود. مادرم نیز فردی مذهبی و مقید به مسایل دینی بود. هر چه در زندگی دارم را مرهون شیر مادرم نرگس رجبیون  و لقمه حلال پدر می‏دانم.»

در پنج سالگی راهی مکتب‏خانه محل می‏شود« در مکتب‏خانه قرآن‏خوان شدم. برخی از بزرگان امروز کاشمر در آن روزگاران هم‏مکتبی من بودند. حاج ‏آقای خباز و حاج محمد حسن طلعتی از همدوره‏هایم بودند. تا هفت سالگی به مکتب رفتم و کتاب صد کلمه را خواندم و با واجبات آشنا شدم. بعد راهی دبستان رفعت شدم. بعضی از همدوره‏های بزرگتر دیوان حافظ را هم خواندند و وقتی به دبستان آمدند سر کلاس سوم نشستند. تا ششم به تحصیل ادامه دادم. دلم می‏خواست کمک حال خانواده باشم. از فضای سنگین مدرسه واهمه داشتم. برخی از معلم‏ها خیلی سخت‏گیری می‏کردند. هنوز درد مداد لای انگشتانم را حس می‏کنم. کلاس ششم ترک تحصیل کردم» دایی‏های حاج قاسم در کار فرش و قالی بودند. شادروان توانگر با خانواده پدربزرگش و دایی‏هایش در ارتباط بود. قاسم از این روزها دو خاطره را هنوز با خود مزه مزه می‏کند.

«مرحوم پدرم همان روزها وقتی در حال تمرین دوچرخه سواری بودم بهم تاکید می‏کرد فقط به روبرو نگاه کن. اصل جلو رفتن است. به حواشی و حاشیه نگاه نکن. خودتو مشغول اطراف نکن به سروصداها توجه نکن فقط به روبرو فکر کن. اینجوری بود که دوچرخه سواری را یاد گرفتم و فهمیدم منظور پدر از این مهم، آموختن درسی برای کل زندگی است به همین خاطر از همان زمان فقط به جلو نگاه کردم. بعد از ترک تحصیل برای پیدا کردن کار به این در و آن در می‏زدم. به بابا کمک می‏کردم ولی می‏خواستم خودم را نشان بدم، یه روز اتفاقی شادروان توانگر را دیدم. موضوع را برایش گفتم. خدابیامرز وقتی  عزمم را دید تشویقم کرد. وقتی جویای کار شدم از باب نصیحت حرفی شبیه حرف بابام زد. گفت سر تصمیمت بایست. به این و آن کاری نگیر. پاجفت برو جلو. گفت اگه واقعاً اهل کاری برایت پشم بفرستم بده برایت نخش کنن و بفروش!  پولم را رأس چهار ماه بده!»

حاج قاسم به مرحوم توانگر پاسخ درستی مبنی بر موافقت یا مخالفتش نمی‏دهد هنوز دل در بازی هم نسل‏هایش دارد. هنوز به قول خودش به بازی های محلی  فکر می‏کند و در عین حال می‏خواهد مردکار باشد و نان‏آور خانواده محسوب شود.« بعد از دیدار با آقای توانگر رفتم  دنبال بازی های مرسوم ، عصر خسته و کوفته رسیدم خونه، مرحومه مادرم منتظرم بود. گرسنه بودم که مادر راز چهار گاری پشم را پرسید؟! نمی‏دانستم در باره چی صحبت می‏کند. مادر باردار بود و می‏دانستم استرس برایش خوب نیست ولی مشخص بود دلشوره دارد. یهو صحبت‏های آقای توانگر به یادم آمد. نکند واقعاً این گاری‏های پشم را او فرستاده باشد؟چهار گاری پشم در آن زمان ثروتی محسوب می‏شد که در پندار مادر کاری نشدنی بود. »

قاسم ماجرا را برای مادر توضیح می‏دهد. بار چهار گاری به زیرزمین خانه منتقل شده بود. شهر کوچک بود و خبر به طور ناقص به گوش پدر رسیده بود. شب پدر عصبانی وارد شد. در ذهن پدر نیز هزار گمان در چرخش بود. برای اولین بار دست به کمربند شده بود. چند بار در دور حیاط باصفای خانه قاسم را تعقیب کرده بود تا به زعم خود نابخردی پسر را درمان باشد. مادر باردار با قسم و آیات پدر عصبانی را آرام می‏کرد« می‏دانستم پدر اصل ماجرا را نمی‏داند، فقط شنیده که چهار گاری پشم به نام پسرش راهی زیرزمین خانه‏اش شده است. یک کلاغ چهل کلاغ شده بود. می‏دانستم باید تن به کمربند بدهم و می‏دانستم که مرحوم پدر حرمتی خاص برای مرحومه مادرم قایل هست لذا به مادر پناه بردم و شرح ماجرا را برای وی بیان کردم. پدر با تعجب نگاهم می‏کرد»

فردا صبح پشم‏ها از زیرزمین به خانه چند بانوی نخریس منتقل شد. پشم‏ها با قاسم از قرار کیلویی یک تومان حساب شده بود. به نخ‏ریس‏ها بابت هر کیلو پشم دو قران داده شد . در شهر کوچک کاشمر پیچیده بود که قاسم سیزده ساله کلی نخ خوب دارد. نخ‏ها آماده رنگرزی بودند.« کلی نخ آماده شده بود. مغازه پدر شده بود انبار نخ. هو افتاده بود که فلانی نخ‏های خوبی دارد. مشتری آمد از قرار کیلویی دو تومان. همان زمان دایی‏ام از کربلا آمده بود. ماجرای نخ‏ها را که شنید پیغام داده بود که فلانی نخ‏هایش را ارزان نفروشد. خلاصه به مشتری گفتم کیلویی سه تومان. بعد چک و چانه قرار شد نصف پول را نقد بدهد و الباقی را وعده دوماهه. از قرار من و آقای توانگر که آن زمان کل فروش بود و اسم و رسمی در بازار داشت دوماه مانده بود. به نزدش رفتم و بدهی‏ام را صاف کردم. خدابیامرز با لبخند گفت فلانی ارزون فروختی به خودم میدادی از قرار کیلویی 4 تومان ، وقتی پول را گرفت تشویقم کرد و مقداری برایم کم کرد.»

پدر خوشحال از جَنم پسر سیزده ساله‏اش از وی حمایت می‏کند« مرحوم پدر برایم یک موتور گازی رکس خرید. مرحوم توانگر بهم پشم می‏فروخت منم تعدادی نخ‏ریس در روستاهای اطراف شهر شناسایی کرده بودم. اونا برایم نخ‏ریسی می‏کردند. تا هجده سالگی با این موتور مسیر شهر تا روستاهای اطراف را برای توزیع پشم و جمع‏آوری نخ طی می‏کردم. پدر و دایی‏هایم و مرحوم توانگر مشوق‏های من بودند. سعی می‏کردم برابر تاکیدات مرحومه مادر در کارم منصف باشم. به قول همه خدا هم به کارم برکت داده بود. حتی موفق به خرید زمین شده بودم. دو تا کارگاه قالی بافی زده بودم و هفت تا شاگرد داشتم.»

آقای زارع حافظه خوبی دارد و برایمان شهر کاشمر را در دهه چهل اینگونه وصف می‏کند:« خیابان اصلی و پررونق و اعیان نشین شهر همین خیابان فیض‏آباد بود. باقی شهر پر از باغ و مزرعه بود. خیابان امام تا نزدیک چهار راه بهبودی در یک مسیر بود. اونایی  که از سلطانیه می‏آمدند می‏گفتند به شهر می‏رویم. خیابان قائم تا نزدیک بازارچه بود. یه خندق بود و بعدش مزرعه و باغ. خیابان مدرس هم حال و هوای باغ و زمین زراعی داشت. تازه مسجد حاجی جلال ساخته شده بود و تکیه ابوالفضلی هنوز باغ بود. شهر در فضای اطراف مسجد جامع خلاصه می‏شد. مغازه‏ها همه چیز برای فروش داشتند. می‏دیدید  یک بقالی هم شیر برای فروش دارد هم بشکه نفت.»

قاسم برای خودش قد کشیده بود. در آستانه هجده سالگی عازم سربازی شد . سرگروهبان مقتدر پادگان متعجب از صفا و صمیمت این سرباز کاشمری قصد انتخاب یک سرباز برای آشپزخانه افسران و گروهبان‏ها را داشت . اشاره‏ای بهم کرد که این کار باتو.  بعد آن هم در هنگام تعیین محل خدمت شدم مسئول یک چاه موتور مربوط به ارتش در نزدیک روستای اکبریه بیرجند. این موضوع باعث شد تا با مسایل فنی مربوط به تجیهزات برقی آشنا شوم»

در دوران سربازی حسب نظر مرحومه والده بحث ازدواج اقای زارع به طور خاص مطرح می‏شود و در نهایت وی داماد خانواده‏ای مذهبی می‏شود. در اواخر دوران سربازی خانواده همسرش به مشهد مهاجرت می‏کنند.« از سربازی که برگشتم با یکی از دوستان زدم تو کار بوتیک. ده بیست روزی که گذشت دیدم اهل این کار نیستم. « همان زمان شنیدم اداره دارایی استخدامی دارد. با مدرک ششم ثبت نام کردم. قبول شدم. شاد از این موضوع مرحومه والده دستور داد برو پیش آیت‏الله سعیدی یک استخاره بگیر. حسب‏الامر مادر نزد ایشان رفتم. شادی‏ام را که دیدند فرمودند؛ چقدر شادی پسر ملا عباسعلی؟ توضیح دادم که بالاخره استخدام شدم.فرمودند دارایی هم شادی دارد؟ توضیح دادند که به نظر ایشان این شغل حرام است. گفتند که شغلی که بابتش مردم از آدم بترسند اشکال دارد. با دلخوری برگشتم. مادر گفت یا نباید  نزد ایشان می‏رفتی یا الان که رفتی باید تابع نظر ایشان باشی. نظر مرحوم سعیدی برای همه ما حجت بود. به دارایی نرفتم

 

میگن اهل کدام شهری میگه اهل شهر زن، راهی مشهد شدم. درقسمت  نو فروشی آل هاشمی با حقوقی اندک مشغول به کار شدم.» در این مقطع قاسم در عمل در تشکیلات عظیم آل هاشم تبدیل به مدیر داخلی شده بود. بزرگان زیادی در این تشکیلات در رفت و آمد بودند. وی به عنوان امین مالی در این مجموعه ایفای نقش می‏کرد.  در سال 1355 روزی دفتر آل هاشمی میزبان چند کاشمری بود« مرحوم حاجی رشتچی از کاشمر برای کاری به دفتر آمده بودند. دفتر در حاشیه مکان فعلی فلکه برق قرار داشت. منو شناختند خبر دادند که شرکت منطقه ای برق آن زمان استخدام می‏کند. شرکت برق در نزدیکی ما بود. به شرکت رفتم و فرم‏های ثبت نام را گرفتم. اواخر سال 1355 به همراه 96 نفر دیگر مراحل استخدامی را طی کردم و جزو افرادی بودم که از مصاحبه فنی هم سربلند بیرون آمدند. دوران سربازی و کار با موتور آب و تجهیزات جانبی‏اش به دردم خورده بود. سال 1356 به عنوان انباردار راهی شرکت برق کاشمر شدم. از همان ابتدا مرا راهی نیروگاه کاشمر کردند تا در بخش فنی کار کنم»

مرحوم آیت‏الله سعیدی نیز از خبر اشتغال آقای زارع خوشحال شده بودند؛« به دیدارشان رفته بودم. با خوشحالی گفتند فلانی این کار قابل ستایش است. سعی کن چراغ خانه مردم را روشن کنی و این روشنایی را نگه داری. این توصیه ایشان هنوز آویزه گوش من است. هنوز سعی در روشن نگه داشتن چراغ خانه مردم را دارم. بارها مراجعینی داشتم که به علت بی‏پولی توان پرداخت قبض برق‏شان را نداشتند. بادوستان مشکلشان را حل کردیم.» استعداد این جوان 25 ساله در فراگیری امور فنی به حدی بود که در اندک زمانی کار با موتورهای برق بلک‏استون، اشکودا، ام آ ک و موتورهای خورجینی را فرا گرفت.

«دیدم من را به هر دلیل به بخش اداری و انبارداری نمی‏فرستند، برخی حسادت داشتند. به یاد توصیه مرحوم پدر و شادروان توانگر افتادم که باید با دل و جرأت به جلو نگاه کنم. شدم کاردزد.سعی میکردم همه کارها را یاد بگیرم. شبانه‏روزی در آموختن بودم. به دوره‏های مختلف رفتم. همزمان تحصیل را تا کلاس نهم ادامه دادم. کارگاه‏های آموزشی مختلفی را با موفقیت طی نمودم.  از یک کارگر ساده در گذر زمان به مرتبه سرشیفتی رسیدم. جالبه بدانید بعد از این که استفاده از موتورهای دیزلی از بین رفت من در قسمت اداری به عنوان متصدی تهیه کروکی قرار گرفتم.  کروکی برق بسیاری از آبادی‏های کاشمر و کوهسرخ و خلیل‏آباد و بردسکن را من تهیه کردم. با موتورم مسیرهای توزیع برق را ترسیم کردم.»

آقای زارع دوره‏های آموزشی مختلفی را تحت نظر مهندسان داخلی و خارجی با موفقیت سپری نمودند. بعد از انقلاب تلاش وی و همکارانش به حدی بود که عوامل ضدانقلاب نتوانستند خللی در شبکه توزیع برق ایجاد کنند. وی در سال 1359 برای بهسازی شبکه برق تربت جام به آن شهر اعزام شد. تحرکات ضد انقلاب باعث ایجاد مشکلاتی در شبکه توزیع آن شهر شده بود. در سال 1378 بعد از مدتها کار در حوزه فنی به عنوان کارپرداز برق کاشمر منصوب می‏شود و در نهایت در سال1387 بعد از 33 سال خدمت صادقانه به افتخار بازنشستگی نایل می‏شود. سال 1367 شرکت تعاونی برق کاشمر  و بردسکن و خیلی‏آباد را با 106 عضو تاسیس کرد هم اینک ارزش هر سهم چهار هزارتومانی به یک میلیون و دویست هزارتومان رسیده است. و همه ساله هر عضو از خرید رایگان 100 هزار تومان  کالا  بهره مند می شود زارع این توفیق را از باقیات صالحات خود می‏داند.

شیرین‏ترین خاطره وی عمل به توصیه شادروان آیت‏الله سعیدی است« خدا شاهد است در این سال‏ها و حتی الان به سهم خود نگذاشتم چراغ خانه کسی خاموش شود» تلخ‏ترین خاطره وی نیز در همین رابطه است« برایم تلخ است برخی آنقدر فقیرند که نمی‏توانند قبض برقشان را پرداخت کنند» این روزها خوشحال است که  با کمک موسسه نیکوکاری مسجد اباذر توانسته‏اند؛ جهیزیه 40 دختر را فراهم کنند. توانسته‏اند یک زندانی بدهکار را آزاد کنند. خوشحال است که می‏توانند یک دستگاه دیالیز به بیمارستان با همکاری مردم هدیه بدهند. این روزها به فکر تامین بخشی از هزینه خرید یک دستگاه اتوکلاو برای اطاق عمل بیمارستان است. زارع و دوستانش خوشحالند که اخیراً چهل خانم پا به سن گذاشته نیازمند را با خود در نیمه شعبان به ضیافت امام رضا (ع) و زیارت حرم رضوی برده اند . زارع هنوز به فکر روشن نگه داشتن چراغ دل و خانه مردم است. چراغت روشن بازنشسته چراغ افروز.

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر