روزنامه تجدد ایران و روایت شهادت آقای شهید

اخبار ترشیز
Typography

 یکی از نویسندگان روزنامه تجدد ایران در آبان 1320 در باره شهید مدرس نوشت: "به خاطر دارم يكي از زمامداران در 19 سال قبل به من گفت من با مدرس چه مي‌توانم بكنم نه پول مي‌گيرد كه به او پول بدهم نه والي و وزير مي‌شود كه او را تطميع نمايم ناگزيرم با او راه بروم

و نظريات صحيح او را قبول كنم! يك چنين شخصي را كه از حيث سن پير و از حيث موقعيت سياسي محترم و مورد وثوق عمومي و از حيث سياست جزء بي‌ضررترين رجال سياسي بوده، نمي‌بايستي اين طور زجركش بكنند.در اوايل 1317 مسافرتي به حدود خراسان كردم و بر حسب اتفاق به كاشمر وارد شدم. در آنجا از گوشه و كنار زمزمة قتل مدرس را كه كمتر از يك سال قبل اتفاق افتاده بوده شنيدم.

در آن تاريخ كه يك سال كمتر از اين واقعه مي‌گذشت به قدري جاسوس در كاشمر ريخته بودند كه از اولين شخصي كه راجع به اين موضوع استعلام نمودم طوري وحشت زده شد كه چند قدم عقب رفت و گفت: آقا بنده چه مي‌دانم؟ آشنايي داشتم به طور آرام و ملايم از او سئوال كردم شنيده‌ام قبر مرحوم مدرس در اين امامزاده است، آيا ممكن است به اتفاق مرا به آنجا راهنمايي كنيد؟ جواب داد: به اتفاق شما مي‌آيم ولي يك كلمه صحبت نكنيد زيرا حيات و زندگاني من و شما دچار خطر خواهد گرديد. صبح روز ديگر خيلي زود به اتفاق آن آشنا به طرف امامزاده رفتيم. اين امامزاده از تاريخ صفويه بنا شده و درختهاي كاج بلند و قطور آن گواهي مي‌داد. وارد صحن امامزاده شديم، پشت سر محل امامزاده يك اطاق كوچكي بود تقريباً سه ذرع در سه ذرع و نيم. راهنماي من در آن اطاق روي زمين نشست و دست را روي يك آجري گذاشت و بناي فاتحه خواندن را گذاشت.

من هم فاتحه خواندم ولي متعجب بودم، استنكاف اين شخص با اجراي مراسم فاتحه براي مرحوم مدرس منافات دارد! از آن امامزاده خارج شديم. اين امامزاده در يك كوچه باغي واقع شده. آشنا دست مرا گرفت و به طرف شرق آن خيابان كه منتهي به بيابان بود برد و پس از اينكه از ميان باغها بيرون رفتيم و مطمئن شد احدي در آنجا نيست تفصيل قتل مرحوم مدرس را به طريق ذيل براي من نقل كرد:مرحوم مدرس در خواف تبعيد، در مدت تبعيد خود به قدري مناعت و آقائي از خود به خرج داده بود كه در تمام اين مدت كوچكترين خواهش در موضوع انجام حوائج ضروري خود از نگهبان خود كه رئيس نظميه خواف بود نكرد!به رئيس نظميه خواف از مشهد دستور رسيد سيد را مسموم يا مقتول سازد! مشاراليه به عذر اينكه خواف يكي از شهرهاي سرحدي افغانستان است و افغانها به اين شهر آمد و شد دارند از انجام دستور نظميه مشهد سرباز زد.

بنابراين مرحوم مدرس را مانند جدش موسي ابن جعفر از آن محبس درآورده و منتقل به تربت حيدريه كردند و پس از دو ماه دو مرتبه او را به خواف آوردند و پس از سه ماه ديگر از خواف او را به ترشيز كه معروف به كاشمرست بردند. محبس مدرس در خانة رئيس نظميه كاشمر بود. روز بيست و هفت رمضان 1316 دو ساعت به غروب دو نفر از تهران كه مأمور قتل نصرت‌الدوله بوده و آن مرحوم را نيز با نهايت قساوت در سمنان به قتل رسانده بودند وارد محبس مدرس شدند. در آن وقت مرحوم مدرس مشغول به جا آوردن نماز ظهر و عصر بود پس از سلام نماز، آقايان جلادها به او سلام مي‌كنند، مرحوم مدرس جواب مي‌دهد و از علت حضور آنها در اطاق خود استفسار مي‌نمايد. جواب مي‌دهند، ما از تهران به يك مأموريتي آمده‌ايم به تربت حيدريه برويم حال خسته هستيم، مي‌خواهيم چاي بخوريم.

مرحوم مدرس مي‌فرمايد: اگر صبر كنيد وقت افطار با هم چاي بخوريم البته بهتر است. مي‌گويند چون ما مأمور و مسافر هستيم روزه نيستيم .مرحوم مدرس كه نوكر و مساعدي نداشت ميهمان‌نوازي مي‌كند به دست خود براي جلادهاي بي‌رحم سماور آتش مي‌كند چاي را در قوري ريخته و سماور و قوري و قوطي قند را مقابل آنها مي‌گذارد و باز مشغول نماز مي‌شود. آقايان چاي زهر‌مار مي‌كنند و پس از اين كه مدرس از نماز خود فارغ مي‌شود يك استكان چاي كه داراي مقداري «استركنين» بود مقابلش مي‌گذارند. مي‌گويد من روزه هستم. ميگويند بايد بخوريد. مي‌گويد نمي‌خورم. مي‌گويند جبراً به حلق شما خواهيم ريخت، مي‌گويد حال كه اين طور است بدهيد بخورم، استركنين را سرمي‌كشد و مشغول نماز و عبادت مي‌شود، اين نماز و عبادت تا يك از شب رفته طول مي‌كشد حضرات در را بسته و پشت در منتظر مرگ مرحوم مدرس بوده‌اند.

از مرگ مدرس خبري نمي‌شود ولي آن مرحوم كم كم تشنه مي‌شود و آب مي‌خواهد. فرياد مي‌كشد به طوري كه صدايش به خانة همسايه‌ها مي‌رسد. جلادها براي خاموش كردن صداي مدرس وارد اطاق مي‌شوند و عمامه‌اش را به گردنش مي‌اندازند و با لگد پهلوي راست او را خرد مي‌كنند و اين عمل را به قدري ادامه مي‌دهند تا آن مرحوم جان به جان آفرين تسليم مي‌نمايد .عملي كه با جسد مرحوم مدرس كرده‌اند به قدري وحشتناك بوده است كه روز ديگر غسال از غسل دادن جسد مدرس استنكاف مي‌نمايد و عاقبت به دستور نظميه محل جسد مرحوم مدرس را شسته و مي‌برند در آن امامزاده دفن مي‌كنند تا مدتي هر كس از نزديك قبر مدرس عبور مي‌كرد او را زنداني مي‌كردند عاقبت مردم كاشمر شخصي را كه محترم بود و فوت كرده بود آورده و نزديك قبر مدرس مدفون مي‌سازند و بدين وسيله و به نام آن شخص قادر مي‌شوند در آن اطاق تاريك براي مدرس فاتحه بخوانند.اين است سرگذشت يكي از عمايد ملت و اركان آزادي

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر