عالم دیوانگی

تحلیلی
Typography

حرفش همه بود مایه ی آشفتن

هر قصه ای از برای کمتر خفتن

گفتم : ز چه با حرفم آزاری ؟ گفت :

دیوانه به دیوانه چه خواهد گفتن !

نیمایوشیج

 

تصمیم داشتم یک مطلب کوتاه درباره شگرد استفاده از شخصیت دیوانگان را برای بیان مطالب حق از جانب نویسندگان و شاعران و بطور کل اهل نظر در جامعه بنویسم هر چه بیشتر مطالب را سبک سنگین کردم ، احساس کردم حق مطلب ادا نمی شود . از طرفی هم در شرایط فعلی اکثر مخاطبان شاید حوصله ی خواندن نوشته های طولانی را پیدا نکنند .

در نهایت به این نتیجه رسیدم که به صورت کلی در مبحث دیوانگی و عوالم آن ، نکاتی را یادآوری کنم ، امید است خسته نشوید و این نکات برایتان ارزش لازم را داشته باشد .

دیوانه در لغت منسوب است به دیو ، بی خرد ، بی عقل ، مجنون کسی که عقل او زایل شده باشد و دیوانگی مترادف است با بی عقلی ، جنون ، حالتی از بیماری روانی که در آن فرد مبتلا قادر به کنترل و ارزیابی اعمال خود نیست .

در ادبیات محاوره ای بین مردم جامعه ضرب المثل های بسیاری در باره ی دیوانه و دیوانگی به گوش می خورد و اکثر مردم این ضرب المثل ها را به خاطر دارند

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ./ هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است ./ یک دیوانه سنگی را به چاه می اندازد ، صد عاقل نمی توانند آن را بیرون بیاورند ./ ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد ./ دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ./ دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند ./ این ضرب المثل ها هر کدام برای خودش داستانی دارد . همین ضرب المثل دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند به روایت امثال وحکم دهخدا : یک زمانی وقتی منجمین خبر دادند که در فلان روز بارانی می بارد که هر کس قطره ای از آن نوشد دیوانه شود فقط پادشاه و وزیر با ذخیره آب در انباری توانستند از آن آب باران ننوشند و عاقل ماندند ، مدتی گذشت ، عاقبت شاه از مشاهده وضعیت اسف بار مردمانش که دیوانه شده بودند به جان آمد و خواست خود و وزیرش را هلاک کند ، وزیر گفت : هلاک کردن خویش نمی باید ، ما نیز چون آنان شویم و مشکلات کنونی از پیش برخیزد ،شاه گفت : چگونه چون آنان توان شد ؟ گفت : از همان آب ما نیز می آشامیم ، پادشاه رضایت داد و چنین کردند و چون آن دو نیز دیوانه شدند از رنج و تعب پیشین بیاسودند . اگر دقت کنید می بینید ضرب المثل ها و داستان هایی که به شیوه تمثیلی از زبان حیوانات و یا اشیای بی جان گفته می شود ، همه صاحب یک تز  اخلاقی و یک اصل رفتاری هستند که مخاطب به میزان درک و فهم خویش و آشنایی با کنایات آن مضمون اخلاقی را با نکته یابی لازم دریافت می کند .

وجود جماعت دیوانگان ، در طول زمان کمک کرده است تا شاعران و نویسندگان با خلق شگردی جدید و استفاده از شخصیت آنان ، آن چه را که نمی توانستند به صراحت بیان کنند از زبان دیوانگان به جامعه منتقل کنند . مولوی در استقبال از این روش می گوید : زین خرد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن/ آزمودم عقل دور اندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را / . عطار نیشابوری در کتاب مصیبت نامه از قول لیلی به مجنون می گوید که تا می توانی از خرد بیگانه شو و دیوانه باش ، زان که گر تو عاقل آیی سوی من / زخم بسیاری خوری در کوی من / لیک اگر دیوانه آیی در شمار / هیچ کس را با تو نبود هیچ کار

نیم نگاهی به ادبیات قدیم و معاصر ما را به این نتیجه می رساند که شخصیت دیوانگان برای گوینده کم کم به منزله ابزاری در آمده است تا از آن طریق بهتر بتواند حرف دلش را برای مردم بزند. استفاده از شخصيت ديوانگان انتخابي زيركانه بوده است كه به گوينده آن اين امكان را مي بخشيده است تا در بستري مناسب براي انتقال منظور اصلي خويش گام بردارد. گوينده از اين طريق آن چه را در ذهن دارد از زبان شخصيتي مي گويد كه شهره عام و خاص است و مي تواند حرفش را بدون رياكاري ، صادقانه بزند. در حقيقت انديشه و خيال گوينده با صداقت و بي ريايي يك شخصيت ديوانه بال و پر مي گيرد . مردم عاشق و شيفته صداقت هستند و آنچه بيش از همه در نهاد ديوانگان مشهود است صداقت و سادگي است.

تاريخ ادبيات ما پر است از نويسندگان و شاعراني كه هر يك در عصر خود با پرهيز از مقابله مستقيم با خطراتي كه با آن روبرو بوده اند با استفاده از شخصيت ديوانگان در اشعار و داستان هاي خويش به مبارزات قهرآميز خود با خودكامگي و مشكلات اجتماعي پرداخته اند .

حق گويي از زبان ديوانگان به حدي موثر  بوده است كه گاهي برخي از شخصيت هاي برجسته براي ابراز حق چاره اي نداشتند جز اين كه خود را به ديوانگي بزنند.

اجازه دهيد در مصداق آن چه گفته شد چه استفاده از شخصيت ديوانگان و چه حق گويي از طريق تظاهر به ديوانگي اشارتي داشته باشم. يكي از مشهورترين چهره هايي كه خاص و عام وي را به خوبي مي شناسند بهلول است، به او بهلول عاقل هم مي گويند. ( به نقل از كتاب پندهاي جاويدان ، تاليف محمد محمدي اشتهاردي ) ، بهلول هوشمند معروفي است كه در زمان هارون الرشيد مي زيست . از شاگردان مخصوص امام كاظم(ع) و از بستگان نزديك هارون بود. اسم اصلي او« وهب بن عمرو» است و زادگاهش كوفه مي باشد. او از برجستگان عقلاي زمان خود بود . ولي به خاطر حفظ دين خود ، خود را به ديوانگي زد.گويند روزي هارون الرشيد پنجمين خليفه عباسي تصصميم بر قتل امام موسي بن جعفر (ع) گرفت و براي اين كار حضرتش را متهم به داعيه خروج و شورش كرد و از متقيان زمان خود كه از جمله بهلول بود  در اين باره خواستارفتوا  شد . بهلول بي درنگ خدمت امام رفت و پس از ذكر واقعه عرض كرد كه تكليف چيست؟

امام براي حفظ جان خود به او دستور داد كه به ديوانگي تظاهر كند و يا اين كه براي فرار از عهده داري مقام قضاوت در دستگاه  هارون الرشيد به دستور امام خود را به ديوانگي زد. به هر حال بهلول، پيش از آن كه خود را به ديوانگي بزند، از اعيان و اشراف بود  ولي به خاطر علاقه به دين و خاندان رسالت از همه ي زرق و برق دنيا دست كشيد با اين كه بارها بهترين سرپرستي پست هاي مملكت به او پيشنهاد كردند ، قبول نكرد. با نان خشك و لباس ساده مي زيست ولي زير بار منت و سلطه هارون  نمي رفت. بهلول در موارد مختلف با شيرين كاري هاي خاص و بسيار لطيف از حق حمايت مي كرد.

روزي هارون با بهلول به حمام رفت . هارون در گرم خانه ي حمام از بهلول پرسيد :« اگر من قابل فروش بودم، چه قدر ارزش داشتم؟» بهلول بي درنگ پاسخ داد، پنجاه درهم . هارون گفت: اي ديوانه ، تنها لنگي كه پوشيده ام پنجاه درهم ارش دارد. بهلول جواب داد من هم فقط همان لنگ را قيمت نمودم.(يعني خودت هيچ ارزشي نداري)

گويند روزي وزير هارون به بهلول گفت : مژده باد كه خليفه تو را فرمانده خوك ها و گرگ ها كرده است

 

بهلول گفت : حال که این را فهمیدی پس مواظب باش از فرمان من خارج نشوی ، از شنیدن این جواب بهلول ، همه حاضران خندیدند ، وزیر خجل و شرمنده شد .

در ادبیات معاصر نیز جمال زاده ، صنعتی زاده و بسیاری از شاعران و نویسندگان و بزرگان حوزه ادبی ، از این طریق کارهای خوبی داشته اند ، صنعتی زاده کرمانی در یک رمان به نام " مجمع دیوانگان" در سال 1303 با توجه به مضمون یک مصراع از غزل سعدی که می گوید :" خلق مجنونند و مجنون عاقل است" خواننده را به مجمع دیوانگان می برد ، در میان دیوانگان پیرمردی است که از روزی که به دارالمجانین آمده یک کلمه سخن نگفته و به «پیر لال» ملقب شده است ، عاقبت پیر لال لب به سخن می گشاید كه : این جامعه محبس تنگ و تاریکی است که عقول بشری در آن محبوس و مقید است ، ولی انسان در این حبس احساس زحمت نمی کند و در فکر رهایی خویش نیست ، پیرمرد به یاران خود پیشنهاد می کند که به «سوی آینده » سفر کنند و آن گاه در خیالات و تصورات همراهان را به « کشور خرد » می برد و ترقیات دو هزار سال بعد را به آنان نشان می دهد .

بسیاری از نویسندگان و شاعران حرف دلشان را از زبان دیوانگان نقل کرده اند زیرا دیوانگان در پناه آزاد بودن دیوانگی از هر قید و بندی ، کارهایی می توانند بکنند و سخنانی می توانند بگویند که مردم عادی به آن مجاز نیستند و کسی نمی تواند به این سبب به آن ها آزاری برساند .

بهترین مرکب دیوانگان اسب چوبی بوده است . لقمان سرخسی که در ابتدا مردی مجتهد و پرهیزگار بود بعدها در وی جنونی پدید آمد و از آن رتبت افتاد و چنان دیوانه شد که به جنگ خدا رفت ، او مانند کودکان بر اسبی چوبین سوار شد و چوبی دیگر در دست گرفت و گفت که می خواهد به جنگ خدا برود ، ترکی او را دید و چوب از دستش بگرفت و او را چنان زد که سر و صورتش را خونین کرد ، لقمان با سر و صورت خونین باز گشت ، مردم به دور او حلقه زدند و یکی پرسید که جنگ چگونه بود ؟ گفت : من مانند مردان به جنگ او رفتم و چون او دید که به تنهایی با من بر نمی آید ترکی را به یاری خواند تا سر و صورت و لباسم را چنین خون آلود کند . ( مصیبت نامه عطار )

روایتی دیگر ، می گویند شبلی بهلول دیوانه ای را دید که سوار بر اسب چوبی است و به تماشای سان سپاه خداوند می رود ، اما با چوب شکسته و چشمان اشک بار باز می گردد ، می خواست که او را به عنوان حامل سلاح و اسباب با خود ببرند ولی خداوند او را راه نداد و باز گردانید . ( روضه الریاحین )

گاهی دیوانگان تنها به این خرسند نیستند که نظر خود را در باره حکومت و اداره آن برای مردم بیان کنند بلکه با اعتراض به خداوند می خواهند انسان ها را با توجه دادن به رفتارشان از یک دیگر شرم زده کنند . وقتی در مصر قحطی و گرسنگی پدید آمد تا آن جا که مردم یک دیگر را می خوردند ، دیوانه ای که این مرگ و میر را می دید سر سوی آسمان کرد و فریاد زد ، ای خدا ، اگر برای این همه مردم روزی نداری ، باری کمتر بیافرین . ( منطق الطیر عطار )

دیوانه ی دیگری به گونه ای خشن خشم خود را از قسمت نا عادلانه ی ثروت اظهار می دارد وقتی در صحرای نیشابور در هر دشتی گله ای از کاروان اسبان  ، گاوان ، گوسفندان و در درون شهر کاخی بزرگ با سرهنگان زیاد و غلامان و کنیزان فراوان دید و هر جا پرسید گفتند که همه مال عمید شهر است ، دیوانه در جوش و خروش کلاه کهنه و پاره ی خود را از سر برداشت و رو به آنان کرد و آن را به بالا انداخت و گفت : این دستار کهنه را نیز به عمیدت بده ؛

چون همه چیزی عمیدت را سزاست / در سرم این ژنده گر نبود رواست . (مصیبت نامه عطار)

روایت دیگری از این حکایت ، عمید خراسان صد غلام ترک ماه روی داشت که هر کدام با گوشواره ای مروارید بر گوش و با طوقی زرین در گردن و کمری زرین بر کمر و اسبی راهوار در زیر حاضر و آماده بودند . دیوانه ی گرسنه ای آن غلامان را از دور دید و از مالک ایشان پرسید ، گفتند همگی ، غلامان عمید شهر ما هستند ، دیوانه رو به خدا کرد :

گفت وی دارنده ی عرش مجید / بنده پروردن بیاموز از عمید . ( منطق الطیر عطار )

از این قبیل اعتراضات داستان های زیادی از زبان دیوانگان نقل شده است و هر یک حاوی پند و اندرزی عمیق است . هر چند ظاهرا نباید گفته شود و به قول عطار : این سخن گر عاقلی گوید خطاست / لیکن از دیوانه و عاشق رواست .  

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.