حکایت بنرها در شهر عتیق

اخبار ترشیز
Typography

محبوبه وزیری 
امان از دست بنرهای شهر عتیق . وقتی وارد جمع شان  می شوید گویا وارد دنیای بنرها شده اید . شاید تعجب کنید که به شما شهروندان عزیز شهر عتیق بگویم این ها برای خودشان اکثریت و اقلیت دارند. بعضی ها به نفع یک عده کار می کنند و تعدادی هم برای عده دیگر .  اگر با بنرهای شهر عتیق به گفتگو بنشینید می بینید دسته و گروه دارند

. خنده های بلند تعدادی از آنها حتما توجه شما را به خود جلب می کند . جالب این که خودشان می گویند که خنده ما هم برای رنجاندن دیگران است و به ریش دیگران می خندیم. تعدادی افسرده هستند. حتی دیده شده چند تا از بنرها چند تای دیگر را کنار زده اند تا جای خود را باز کنند.  به هر حال اگر به جمعشان وارد شوید یک جمع قد و نیم قد با قواره های ریز ودرشت را می بینید که همه هم داستانی دارند و می خواهند برایتان تعریف کنند. چه سر و صدایی راه انداخته اند . هر کدامشان یک چیزی می گویند. یکی از بنرها اصرار دارد حاوی داستانی است که از دیگر بنر ها جالب تر است  

و داستانش را اول باید  تعریف کند.

او می گوید تازه دوران افسردگی را طی کرده و می تواند سر پا بایستد و جمعی از بنرها را که دارند پچ پچ می کنند مقصر افسرده شدن خود می داند . بعد اضافه می کند . روز اولی که وارد جمع این بنرها شدم دیدم هم دارند چپ چپ به من نگاه می کنند . احساس کردم تحمل دیدن من را ندارند. با این که همه ما بنر تعریف و تمجید هستیم . به آنها گفتم ما که داریم از دیگران قدردانی می کنیم . مگر من با شما چه فرقی دارم که نمی توانید در جمعتان مرا بپذیرید . پاسخ دادند در شهر عتیق همه بنرها در جلوی این نهاد فقط باید از یک نفر تعریف کنند و لاغیر . تو وصله ی ناجوری . نمی دانیم چطور به خودت اجازه داده ای از افراد دیگر تعریف کنی و بعد بگویی با ما تفاوتی نداری؟ از این مقایسه تو مشخص است که شان و جایگاه خود را نمی دانی. بله عزیزان آنها این قدر از این جور حرفها به من زدند و این قدر اذیتم کردند که اعتماد به نفسم را از دست دادم . جالب تر این که ناگهان دیدم که به طور عجیبی از جمع این بنرها خارج شده ام و به انباری پر از بنرهای از رده خارج شده وارد شدم. از دیگر بنرهای آن انباری هم سوال پرسیدم گویا چند تایی از آنها هم زمانی از یک نفر تعریف و تمجید یا قدردانی کرده بودند و سرنوشت مشابه مرا پیدا کردند. تازه شستم خبر دار شد که ماجرای بنرها در شهر عتیق چیست. با خودم درگیر بودم که باید کاری انجام دهم یا دیگر قبول کنم سرنوشتم همین بوده و نباید به خاطر تعریف از یک فرد ناموافق خلق می شدم که جزو مغضوبین قرار بگیرم . احساس حقارت می کردم و با خودم می گفتم سهم دنیا برای من همین چند ساعت بود . چرا باید این قدر دوران زندگیم کوتاه باشد. چرا آن بنرها باید خوشحال باشند  و من یک گوشه افسرده و دلمرده بنشینم و غصه بخورم. خیلی چراهای دیگر هم در ذهنم نقش بسته بود و هزار فکر و خیال به ذهنم می رسید در نهایت یاد یک جمله روانشناسانه افتادم که « هر فردی بهترین درمانگر برای خودش است» . یادآوری این جمله بارقه امیدی در ذهنم ایجاد کرد . با خود گفتم اصلا چرا من به این راحتی باید بپذیرم که کار آنها درست بوده ، آیا این کار یک نوع انحصار طلبی نیست . آیا شهر عتیق سهم یک نفر است و دیگران سهمی ندارند.  این افکار به من انگیزه داد تا من هم بتوانم خودی نشان دهم. به هر زور و زحمتی بود خودم را به آنها رساندم و در باب حق شهروندی در شهر عتیق ، مشارکت، شایستگی و هر چه به ذهنم در این موارد می رسید صحبت کردم . متوجه شدم بعضی از آنها با این مفاهیم آشنایی دارند. حتی بعضی از این کلمات را روی تعدادی از بنرها دیدم . شاید  این ها در موضع شعار خوب هستند ولی در هنگام عمل نمی توانند خودخواهی و منیت خود را کنار بگذارند وبرای دیگران مشکل به وجود می آورند. به نظرم رسید حرفهایم روی بعضی از بنرها تاثیر گذاشته به خودم امیدوار شدم و همچنین امیدوار شدم که تغییری در عملکرد و رویکرد دیگر بنر ها به وجود بیاید  به هر حال بنر به امید زنده است دیگر  .....

 

 

.

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.