میراث‌دارانِ کهنِ ترشیز بخش اول: داستان‌های فراقی کاشمر

اخبار ترشیز
Typography

 

حمید ضیایی 

موسیقی‌های نواحی، روایان تاریخ شفاهی مناطق مختلف ایران هستند. ترشیز هم از این قاعده مستثنا نیست؛ این دیار روایاتی در دل خود دارد که در هیچ کتاب تاریخ و تذکره‌ای نیامده است. روایاتی که پس از حادث شدن، با همت اهل دلی و یا مادر داغدیده‌ای، یا معشوق چشم‌انتظاری، به شعر سروده شده تا سینه به سینه و نسل به نسل را با طرحی موزون طی کند، تا امروز ما نیز شنوندگان آن تاریخ باشیم.

از همین رو گردآوری این روایات و این ترانه‌ها و مرثیه‌ها، برای هر علاقه‌مندی مهم می‌نماید. امروزه جمع‌آوری این ترانه‌ها و روایات برای ماندگاری در تاریخ، وظیفه‌ای فرهنگی و همتی والا را می‌طلبد. گرچه این جمع‌آوری‌ها امروز با بی‌مهری‌هایی مواجه می‌شود و کسی به آن اهمیتی نمی‌دهد؛ اما بی‌شک آیندگان در پی این روایات خواهند آمد و یک‌یک آن‌ها را دوباره احیا و اجرا خواهند کرد.

یکی از کسانی که امروزه این ترانه‌ها و روایات را در حافظه دارد و با جان و دل به حفظ و اشاعه‌ی آن می‌پردازد، حسین رضایی‌است. حسین رضایی متولد 1347 فرزند جاودانیاد غلامرضا رضایی است. او می‌گوید:« آنچه در مشت من است/ میراث هفت پشت من است» میراثی که تنها با آن زیسته و نیوشیده و زیر لب آن‌قدر تکرار کرده تا در ذهن و ضمیرش جای گیرد. حسین رضایی از 6 سالگی نزد پدر این روایات و داستان‌ها را شنیده و خوانده است. استاد هوشنگ جاوید نویسنده و پژوهشگر این حوزه، درباره‌ی پدر او می‌گوید:« جزو کسانی بود که سیه‌مو را درست می‌خواند و درست اجرا می‌کرد». حسین رضایی نزد چنین استادی ساخته و  پرداخته شده است. غلامرضا رضایی یکی از چهره‌های مهم حفظ این میراث بوده که هرچه در سینه داشته را به پسرش حسین انتقال داده است؛ و امروز حسین رضایی یکی از میراث‌داران کهن ترشیز است.

آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگو درباره‌ی روایت‌های فراقی است. این گفت‌وگوها در بخش‌های مختلفی از روایت‌ها و داستان‌ها ادامه خواهد داشت.

 

+از چندسالگی موسیقی را شروع کردید؟

 

-من از 6 سالگی موسیقی را نزد پدرم شروع کردم. پدرم یکی از استادان این موسیقی مقامی کاشمر بود. من از همان بچگی به موسیقی علاقه‌ی زیادی داشتم. هرکجا پدرم می‌رفت و موسیقی اجرا می‌کرد، من هم با او می‌رفتم. همیشه از او می‌شنیدم و می‌آموختم. بعد از آن در سن 7 یا 8 سالگی بود که اجازه پیدا کردم همراه با استاد «ذولفقار عسگریان» بخوانم.

 

+گفتید پدر شما یکی از استادان موسیقی مقامی بوده؛ اما متأسفانه نامی از ایشان در محافل هنری شنیده نمی‌شود و این نوعی اجحاف در حق اوست! کمی از پدرتان بگویید....

 

-پدر من استاد غلامرضا رضایی متولد 1314 بود. اصلاً از مه‌ولات بود و بیشتر زندگی‌اش را در گرگان گذراند و بعدش به کاشمر آمد. ما خودمان در کاشمر به دنیا آمدیم. من خودم در کوچه‌ی «آسیاب رحیمی» به دنیا آمده‌ام. پدرم این‌طور می‌گفت که علم موسیقی مقامی را از پدرش آموخته و همیشه هم می‌گفت:« آنچه در مشت من است/ میراث هفت پشت من است». این را هم امروز من می‌گویم. چرا که تمام آنچه پدرم از پدرش آموخته بود، من هم از پدرم آموخته‌ام. این خوانندگی در  ما ریشه داشته. پدرم می‌گفت ما جد اندر جد خواننده بودیم؛ شغل اصلی‌شان «بوجاری»  . کشاورزی و دامداری بوده و معمولاً در بین این مشاغل آواز خواندن هم هست. از زمانی هم که من یادم می‌آید، خانه‌ی ما محل آمد و رفت هنرمندان بزرگ موسیقی مقامی خراسان بود. این آشنایی‌ها این‌طور شروع شده بود که توسط مردمی که کوچ می‌کردند اتفاق افتاد. اولین آشنایی هم با مرحوم استاد ذوالفقار عسگریان بود. استاد عسگریان به کاشمر می‌آید و دنبال پدرم می‌گردد و می‌گوید: دنبال کسی هستم که بتواند بخواند. پدرم قبل از استاد عسگریان، با نوازنده‌های نی و نوازنده‌های قشمه می‌خواند. پدر با یک پیرمردی به‌نام «محمدعلی عبداللهی» در روستای محمدیه آواز می‌خواند. یک قشمه‌نواز هم در روستای ده‌نو بود به‌نام «محمد لطفی» که بسیار قشمه‌نواز چیره‌دستی بود. خدا رحمت کند این‌ها را، همیشه دور هم جمع می‌شدند و مرحوم عمویم محمدحسین رضایی هم بود. عموی من بسیار آدم خوش‌صدایی بود و از همه مهم‌تر دایره‌نوازی‌اش بود که بی‌نظیر بود. پدرم گمنام زندگی کرد و گمنام مُرد! اما آثارش را با بودن بچه‌هایش به‌جا گذاشت. البته چندین بار در رادیو اجرا کرده بود. من را یک بار با خودش برد؛ برادرم حسن‌آقا را برده بود؛ خواهرم را هم برده بود. اولین‌باری که در رادیو خوانده بود «همین‌ شب اینجایوم من» توی کاشمر پیچیده بود. این‌قدر آن صدا برای مردم آشنا بود که تا مردم از رادیو شنیدند شناخته بودند که این صدای غلامرضا رضایی است. البته پدرم معروف بود به «غلامرضا بوجار». همان زمان هم به واسطه‌ی صدای پدر من بود که آقای ذوالفقار عسگریان به رادیو دعوت شدند. هر هفته می‌رفت و در رادیو ضبط می‌کرد. نمی‌دانم آرشیو را صدا و سیما دارد یا نه! اما یادم هست که پدرم می‌رفت برای ضبط و هر وقت می‌رفت چهارپنج آهنگ را می‌خواند. پدر من یکی از کسانی بود که «سیه‌مو» را با ظرافت‌های خاصی می‌خواند؛ سند این حرف را آوردم برایتان. جاوید به هنرمندان بزرگ خراسان در تربت‌جام می‌گوید. رو به حاج قربان می‌کند و می‌گوید:«حاج قربان! این را بشناس!»

 

+چند نسل را خودتان به‌خاطر دارید؟

 

 

-غلامرضا پسر حسن، حسن پسر ابراهیم، ابراهیم پسر رضا. ضمناً عمه‌ای داشتم که «آتُو» اجرا می‌کرده. آتُوخوان‌ها همه مراسم‌ها را اجرا می‌کردند.

 

+آتُوها چه کسانی هستند؟

 

-آتُو زنی‌است که روضه‌خوان بوده. تعزیه‌خوان بوده. کسی که فوت می‌کرده برای مراسم می‌خوانده و یا در محرم و صفر مراسم عزاداری را اجرا می‌کرده. رسم بوده که زنان برای زنان می‌خوانده‌اند. این‌طور هم نبوده که صدای زن را مردها بشنوند. مردها و موسیقی‌ مقامی‌خوان‌ها در این‌طور مراسم جمع می‌شدند و برای آن مجلس عزا مقتل‌خوانی می‌کردند. زنان رقیه‌خوانی می‌کرده‌اند. در مجموع این مراسم مقتل‌خوانی و روضه‌خوانی را همین مقامی‌خوان‌ها انجام می‌دادند. حتا پای کرسی هم مقتل می‌خوانده‌اند. حالا آتُو خوان‌ها کی بودند؟ این‌ها زنانی بودند که کاملاً به عزاداری و پُرسه‌داری مسلط بودند. این‌ها هم همان موسیقی مقامی‌خوان‌ها بودند. عمه‌ی من مادرخانمم هم هست. آثاری از او دارم که نشان‌تان می‌دهم. یادم هست که «آلله‌مدد»ی می‌خواند که همه‌ی ما گریه می‌کردیم. برایمان تعریف می‌کرد که در یکی از روستاهای کوهسرخ_اسم روستا را نمی‌دانسته_ احمدجامی‌ای بوده که آن‌قدر خداپرست بوده و خدا را دوست داشته که با موسیقی می‌رود به حرم امام‌رضا و  بعد در اینجا می‌خواند:«تا وقتی که مشهد بودُم/جاروکَش حضرت بودُم». این‌ها را از زبان شیخ‌احمد جام می‌گفت. عمه‌ام می‌گفت این‌ها را از مادرم شنیده‌ام. عمه‌ی من از پدرم بزرگتر بود. می‌شود گفت که عمه‌ام بزرگ‌خاندان ما بود. بعد از عمه‌ام پدر من بود، بعدش عمویم محمدحسین بود که چندسال پیش فوت کرد و علی‌آقا بود که فوت کرد. سه‌نفر از اهالی موسیقی مقامی یک خانواده فوت کردند.

 

 

+یعنی مقام «الله‌مدد» مربوط به کاشمر است؟

 

 

-ما می‌گوییم مال ماست. تربتی‌ها می‌گویند چون شیخ احمد جام در اینجا دفن شده، مال ماست؛ اما مقام الله‌مددی که ما اجرا می‌کنیم، با همه جا فرق می‌کند. سبک خواندن ما خیلی فرق دارد با تربت جام و خراسان. ما حتا یک مقام «الله» داریم که تا حالا هیچ‌کس نخوانده و مال خود ماست.

 

 

+خاستگاه موسیقی مقامی در نظر اهالی موسیقی کجاست؟

 

-موسیقی مقامی برخاسته از سوز دل مادری فرزند مرده، مثل مادر «مندسین نامراد» است و بعد  یک چوپانی که شب و روز زحمت می‌کشد و کسی هم به او توجه نمی‌کند. نوای چوپانی حرف اول موسیقی مقامی است؛ بعد از آن «فراقی»هاست که می‌شود «مندسین نامراد». مادری بر سر نعش پسر می‌نشیند و فراق می‌خواند. هنوز در روستاهای ما بعد این همه سال و ماه، در مراسم عزای عزیزان فراق می‌خوانند. بیت می‌خوانند. با این ابیات روضه‌خوانی می‌کنند. ما چندین نوع چهاربیتی‌خوانی در کاشمر داریم. فراق‌خوانی، سیه‌موخوانی، سرکوهی، باغی، این چهار شاخه‌ی مهم موسیقی مقامی کاشمر است که ریشه است و هزاران شاخه و برگ دارد. شادی‌ها، حمدی‌ها و منقبت‌ها، فراقی‌ها، و از همه مهم‌تر اصالت‌ها(مقام‌ها).

 

 

+گفتید پدر در رادیو اجرا داشتند؛ از چه طریقی به رادیو رفتند؟

 

-نمی‌دانم این حرف را بگویم یا نه؟ اما خودم دوست دارم بگویم. کسی پدر من و ذوالفقار عسگریان را نمی‌شناخت؛ اما پدرم می‌گفت یک مرادی‌نامی بود که آمده بود کاشمر برای زیارت «سیدمرتضا» آنجا از کسی می‌پرسد که کسی نیست بیت بخواند؟ می‌گویند یکی هست در کوچه‌ی آسیاب رحیمی (خیابان قائم حالا) دو تا پسر عمو هستند_پدر من یک پسر عمو داشته به‌نام محمدعلی که خیلی هم خوش صدا بوده_ این‌ها وقتی بوجاری می‌کنند آواز می‌خوانند و صدای بسیار رسایی دارند. این مرادی می‌آید پیش پدر من و پدرم برایشان یک بیت می‌خواند و بعد از این دعوتشان می‌کند به رادیو. خود مرادی ظاهراً تهیه کننده‌ی رادیو بوده.

 

 

+از لالایی‌های کاشمر بگوید که چندتا لالایی داریم؟ آن‌هایی که مختص خود کاشمر است....

 

 

-خیلی زیاد است. ما این را می‌دانیم که مادرها در کاشمر وقتی خیلی ناراحت هستند «لالایی» می‌خوانند. ما یک لالایی داریم که می‌گوید:

1)«لالا لالا لات کِردُم

به گهواریْ طِلات کِردُم

که گهواره‌ر بِجُنبانن

عزیزُم را نَگِریانن»

 

2)«لالا لا لالای باشی

به گهواره‌یْ طِلا باشی

همون صبحی که برخیزی

به دو دسته‌یْ‌یه گُل مانی»

 

تا اینجا لالایی‌ها در فراق بود. در این لالایی بعدی مادر به فرزندش پند و اندرز می‌دهد:

 

3)« لالا تو بِدانی/ مادر تو بِدانی/ باید قرآن بخوانی/ فردا به روز محشر /شاید که در نمانی»

 

یکی دیگر اینکه وقتی مادر، کسی یا عزیزی را از دست داده  بچه‌ی خود را بغل می‌گیرد و به بهانه‌ی بغل گرفتن بچه می‌خواهد دلش را خالی کند و می‌خواند:

 

4)« تو در خوابی، مُویُم بالایْ سرِ تو/ وَ خیز مادر که مُردُم از غمِ تو/ وَ خیز مادر/ مُو ره کُنجِ بغل گیر/ که فردا می‌بُرَن مُو ر از بَرِ تو/ لالا لالا گلِ نازدانِه‌ی مُو/ تویی نورِ چراغِ خانه‌یِ مُو»

 

+از مقام‌های کاشمر برایمان بگویید؟

 

-کاشمر چندین مقام دارد که مختص خود کاشمر است. یعنی تا به‌حال جایی اجرا نشده مگر توسط خود ما! کاشمر «مَندُسن نامراد» را دارد. زادگاه اصلی این مدسین نامراد، بردسکن بوده؛ این را اولین بار غلامرضا رضایی یعنی پدر من در سال 1356 در رادیو خواند. «همین شب اینجایَم من»، «زهرای هراتی»،

 

روایت زهرای هراتی:

زهرای هراتی یک دختر قهرمان است. شرط ازدواجش این است که هرکس توانست او را شکست بدهد، می‌تواند با او ازدواج کند. شب در خواب می‌بیند که عباس‌نامی هست و می‌گوید:« دِ سینه‌یْ چاه‌نِمک دودی بِلَن شد/ که زهرا با هوایِ دود می‌رفت» صحرای چاه‌نمک سمت گناباد است. حالا این عباس کجای کاشمر بود، خدا می‌داند. شب زهرا خواب می‌بیند که با عباس می جنگد و عباس هم خواب می‌بیند که با زهرا می‌جنگد. زهرا با یک دست غَزغَن(1) را توی آب می‌زد و به اسب‌اش آب می‌داد. این‌قدر قدرت بدنی داشته. از مسیر گناباد دودی بلند می‌شود که زهرا به هوای دود می‌آید تا می‌رسد به سر چشمه‌ای. می‌بیند که یک جوان قوی هیکل با یک اسب قوی ایستاده؛ خواب تعبیر می‌شود که این عباس است. از آن جوان می‌پرسد اسمت چیست؟ می‌گوید: عباس! این‌ها روایت‌هایی‌است که پدر می‌گفت و همه‌ی این‌ها هم شعر دارد. اینجا عباس به زهرا می‌گوید غزغن‌ات را بده تا اسبم را آب بدهم. زهرا می‌گوید: کار هرکس نیست که این را بلند کند. خود زهرا غزغن را با یک دست بلند می‌کرد ولی عباس غزغن را با سه‌انگشت بلند می‌کند. اینجاست که زهرا تعبیر خواب خودش را می‌بیند که امروز روز سختی در پیش دارد. می‌گوید: «بیا تا جنگ دلیران کنیم». سرشاخ می‌شوند و تا نزدیکی‌های ظهر این نبرد ادامه پیدا می‌کند و نزدیک‌های ظهر می‌گوید: تشنه‌ام. می‌روند آب می‌خورند و در پایان هم عباس، زهرا را شکست می‌دهد. شرط زهرا برای ازدواج همین بود. حالا در روستا این را بد می‌دانستند که دختر را به جای دیگری بدهند و غافل از اینکه این زهرا در روستا خاطرخواهانی هم دارد. زهرای هراتی را در خانه‌ای حبس می‌کنند و اینجا عباس بیت می‌خواند:« بِدن زهرا ر به عباسِ علی دِن/ که سیصد گُوزَل شاخدار دارهَ/ سرِ کارِم به عباسِ علمدار/ اگر دست از روی زهرا بردارهَ». زهرا در همان جایی که حبس بوده، یک دوکارده (قیچی پشم‌چینی گوسفند) برمی‌دارد و با آن خودش را می‌کُشد. به روستای «گیسور» گناباد که بروید قبر این زهرای هراتی هست.

 

 

ادامه‌ی روایت‌های دیگر در بخش «فراقی» را در شماره‌ی بعد منتشر خواهم کرد.

 

 

 

1 غزغن، غزغند: دیگ غذاپزی

 

 

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد.
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.