حکایت بازنشسته ‏ای که خواهان جایگزینی بخشش به جای انتقام است

اخبار ترشیز
Typography

محمد هنرور در مرداد 1337 در خانواده‏ای مذهبی و زحمتکش در روستای حاجی‏آباد به دنیا آمد. "پدرم  حاج غلامعلی نجار روستا و آبادی‏های اطراف بود. فردی که برای اهالی برای اولین بار سجل می‏نوشت، برای پدرم لقب هنرور را پیشنهاد داد.

پدرم کشاورزی هم داشت. پدر ایشان هم کشاورز بود. در روستا خانواده ما معروف به اولاد مِیشتِه(مشتی) اسدالله هستیم. نقل است جد ما روحیه مشتی و لوطی‏گری داشته و پهلوان آبادی محسوب می‏شد و در زورآزمایی‏های هرازگاهی روستا و آبادی‏های اطراف مرد اول میدان بوده است. بزرگ‏ترها می‏گفتند اصالت مشتی اسدالله به کرمان می‏رسد."
گویا اجداد هنرور در یک سال قحطی در قریب یک و نیم قرن قبل از کرمان به کاشمر مهاجرت کردند." اینان وقتی به منطقه حاجی‏آباد رسیدن همین جا را برای اسکان انتخاب کردند. اینان سه برادر به نام‏های اسدالله، ناصر و قاسم بودند. ما از نسل اسدالله هستیم." محمد فرزند دوم خانواده است." مادرم رحیمه صفایی بانویی سختکوش و دقیق در امور زندگی و یک کدبانو بود. ما پنج خواهر و سه برادر بودیم. متاسفانه در نیمه اول دهه شصت یک خواهر و یک برادرم در تصادف به رحمت ایزدی پیوستند".
گویا شوهر خواهر محمد در نیمه اول دهه شصت در یکی از مناطق جنگی حضور داشته است. در سفری به کاشمر از حاج غلامعلی رخصت می‏خواهد تا زن و فرزند شش ماهه‏اش را با خود به یکی از مناطق قابل سکونت در نزدیک محل خدمتش ببرد. پدر محمد هم با این موضوع موافقت می‏کند. شوهر خواهر محمد با این استدلال که همسرم در نبود من و در منطقه غریب احساس تنهایی می‏کند اجازه می‏گیرد تا برادرزن دوازده ساله‏اش را به عنوان همدم همسر با خود ببرد.
اینان از مسیر شمال راهی مقصد می‏شوند. در گرگان تصادف می‏کنند و هر چهار نفر فوت می‏کنند. کودکی محمد در حاجی‏آباد گذشت. "در روستای ما یک ملاباجی به نام ننه بمان مکتبخانه داشت. مدتی به آنجا رفتم. همان زمان در روستای کسرینه نیز کِبلِ آخوند طبسی(کربلای آخوند طبسی) مکتبخانه پررونقی داشت. با اجازه پدر راهی آنجا شدم. طی یکسال قرآن خوان شدم. عشق به درس داشتم. تا این که در یکی از خانه‏های روستا یک دبستان ایجاد شد. شادروان حسین نساجیان معلم ما بود".
در این مقطع از زندگی محمد اتفاقی مهم باعث تغییر مسیر زندگی وی شد. سال 1347 محمد کلاس سوم ابتدایی بود که یکی از اهالی فروتقه به نام ماندگار دلاوری  برای اولین بار دار قالی را به حاجی‏آباد برد. پدر محمد تصمیم گرفت از پسرش یک استادکار قالی‏باف بسازد."پدر بهم دستور داد دیگر نباید به مدرسه بروی! تعجب کرده بودم. درسم خیلی خوب بود. حافظه خوبی داشتم و سریع همه چیز را به خاطر می‏سپردم. خدا بیامرز نساجیان معلممان هم به در خانه ما آمد. ولی پدر تصمیمش را گرفته بود. به عنوان شاگرد از قرار سالی پنجاه تومان پای دار قالی نشستم".
آن زمان حاجی‏آباد 60 و یا 70 خانوار بیشتر جمعیت نداشت. وضعیت معاش اهالی هم تعریفی نداشت. وضع راه خراب بود. روستا فاقد حداقل امکانات بود. آن روزگار روستا دو بزرگتر داشت. یکی از این دو خان بود. دیگری هم برای خودش جاه و حشمتی داشت. اگر کسی مریض می‏شد باید با بدبختی تا سرخط روستا به کاشمر می‏بردیمش تا مگر وسیله‏ نقلیه‏ای یافت شود. بیشتر وقت‏ها یک جیب هم نقش آمبولانس و هم نقش مسافرکش را ایفاء می‏کرد. محمد طی شش ماه  به فوت و فن قالی‏بافی مسلط شد و به تعبیری خود استادکار شد.
"پدر برایم در خانه‏مان یک دار قالی عَلم کرد. یک قالی با نقش کاسه و کوزه بافتم و فروختم. بعد از مدتی پدر چهار دار قالی برپا کرد. دوازده شاگرد داشتم. قالی‏ها را حسب سفارش می‏بافتیم. تا هفده سالگی کارم همین بود. یک موتور گازی هم خریده بودم و به شهر آمد و رفت داشتم". محمد همزمان با کار به ورزش هم می‏پرداخت. او نیز بسان اجدادش  میل به زورآزمایی داشت به خاطر همین رشته ورزشی کشتی را انتخاب کرد." وضعیت خوبی داشتم. هر روز به باشگاه تختی در خیابان خاکی می‏رفتم. حتی برای حضور در تیم شهرستان و اعزام به مسابقات استانی انتخاب شدم"
یک اتفاق باعث شد محمد از ورزش هم دور بماند. قالی‏بافی باعث دوری او از درس شد و این اتفاق باعث دوری او از ورزش گشت:" شبی در حین تمرین در حالی که بدنم گرم بود روی زمین دراز کشیدم که احساس کردم یکی پایش را روی قفسه سینه‏ام گذاشت و رد شد. آن شب متوجه چیزی نشدم. وقتی به خانه رسیدم درد امانم را بریده بود. با بدبختی به دکتر رفتیم. فایده نداشت. یکی گفت در روستای تربقان یک شکسته‏بند ماهری هست. پیش او رفتم. به محض معاینه گفت یکی از دنده‏ها فرو رفته باید زِفت بیاندازی. همین مسئله باعث دوریم از ورزش کشتی شد."
در همین موقع یکی از دوستان محمد به وی پیشنهاد داد به جای ورزش به درس بپردازد. دوستش تحصیل در مدارس شبانه را مطرح کرد."سال‏ها از درس دور بودم. هنوز عاشق تحصیل بودم. سال 1352 بود. شانزده ساله بودم. به اتفاق دوستم به مدرسه خیام آن زمان و شهید باهنر حال حاضر رفتم. آقای فخر راد ما را تشویق به درس خواندن کرد نزدیک عید بود.  به من گفت بیا بنشین ببینم چند مرده حلاجی! از من امتحان گرفت و گفت بیا کلاس پنجم بنشین. حافظه خوبی داشتم. در دوران تحصیل در روستا با سال پنجمی‏ها مسابقه علمی می‏گذاشتم."
آن سال محمد شاگرد اول کلاس شد. در آن زمان متفرقه‏ها را برای ادامه تحصیل راهی مدرسه دخترانه پروین در خیابان فیض‏آباد می‏کردند تا شیفت شب درس بخوانند. محمد در دوره سه ساله شاگرد اول بود. محمد طی سه سال با شرکت در دوره شبانه موفق به اخذ سیکل شد. با این همه سال دوم تحصیل برای محمد با یک شوک عظیم همراه بود:" در سال 1354 مادرم به علت یک مسئله مختصر فوت کرد. همان‏طور که گفتم آن زمان روستای ما فاقد هرگونه امکانات درمانی بود. برای انتقال بیمار به مراکز درمانی شهر هم وسیله نقلیه موجود نبود.
فشار خون مادرم بالا زده بود. به همین خاطر در 45 سالگی فوت کرد. شش ماه از فوت مادرم نگذشته بود که پدر با دختر دایی من ازدواج کرد. این اتفاق خیلی متاثرم کرد به نحوی که پدر را راضی کردم تا در نزدیک محل تحصیلم برای اتاقی کرایه کند تا کمتر در روستا حاضر شوم و کمتر جای خالی مادرم را حس کنم. ایشان هم قبول کرد. پدرم از همسر جدیدش صاحب سه پسر شد. من همزمان با تحصیل کار هم می‏کردم. صبح‏ها سر کار بنایی می‏رفتم. حاج آقای هوایی استاد کارم بود. صبح تا غروب کار می‏کردم و بعدش تا ساعت نُه شب به کلاس درس می‏رفتم."
مرگ مادر روی روح حساس محمد تاثیر بدی گذاشته بود. میل داشت مستقل باشد و شاهد جای خالی مادر نباشد. گرچه نامادری به عنوان دختر دایی وی به او و سایر خواهران و برادرانش نهایت لطف را داشت با این همه محمد میل به استقلال داشت. او که روزگاری موذن روستا بود و با صدای خوشش اذان می‏گفت و وقایع مذهبی را در آبادی جار می‏زد، میلی به ماندن در روستا نداشت. " آن روزها بگیر بگیر سربازی بود. منم در آستانه سربازی بودم لذا سعی داشتم کمتر در تیررس نیروهای ژاندارمری باشم. سال 1356 عملاً زندگیم مخفی بود. می‏ترسیدم یهو به عنوان سرباز جلب شوم."
محمد دوست داشت کارمند بشود. میلی به ادامه کار قالی‏بافی و یا بنایی نداشت. به قول خودش عشق کارمند شدن داشت. روزی یکی از دوستانش بنام عبادتی به وی خبر داد که شهربانی با مدرک سیکل استخدامی دارد." با اشتیاق و با تشویق  دوستم ثبت‏نام کردم و سر آزمون حاضر شدم. جالب اینجاست که دوستم که مشوق اصلی من بود خودش نیامد. خبر آمد که قبول شدم. پانزدهم اسفند 1356 خودم را  پادگانی در مشهد معرفی کردم. شش ماه آموزشی را باید می‏گذراندم. این ایام همزمان با اوج گیری انقلاب اسلامی در کشور و استان خراسان  بود."
محمد به یاد دارد که در فروردین 1357 هر از گاه آنان را سوار بر اتوبوس کرده و بدون اسلحه گرداگرد حرم پیاده می‏کردند تا به باور فرمانده‏شان مراقب اوضاع باشند. محمد از ایام فوت مشکوک مرحوم کافی اینگونه می‏گوید:" تیرماه 1357 در پادگان بودیم . ما از همه جا بی‏خبر بودیم. ما را یک روز صبح زود سوار اتوبوس کردند و بدون سلاح به میدان فردوسی بردند. گفتند باید مراقب یک تشیع جنازه باشید. دقایقی نگدشت که فهمیدیم خطیب مشهور آقای کافی در روز سی تیر  در جادۀ قوچان به چناران تصادف کرده و مرحوم شده است.
روزنامه خراسان هم خبر را چاپ کرده بود و کلی جمعیت در میدان جمع شده بودند. همه منتظر ورود پیکر آن مرحوم بودند. تابوت را از خودرو بیرون آوردند، مردم سر و سینه‌زنان دنبال تابوت به راه افتادند. با هر قدمی که تابوت به جلو حمل می‌شد، تعداد تشییع‌کنندگان افزایش می‌یافت. نزدیکی‌های دروازه قوچان جمعیت بسیار انبوهی دنبال جنازه بودند و کم کم الله اکبر‌ها به شعارهای تند انقلابی تبدیل شد. قرار بود جنازه را به تهران ببرند ولی رژیم تصمیم به دفن در مشهد گرفت. " در نهایت پیکر این خطیب توانا در خواجه ربیع دفن گردید.
در شهریور 1357 محمد به شهربانی تایباد معرفی شد تا دوران خدمتش را آغاز کند." خانه‏ای اجاره کردم. باید بین تایباد و مرز دوغارون تردد می‏کردم. آن روزها اوج بحران توزیع سوخت در سطح کشور بود. تعداد زیادی تانکر نفت هم در مرز حضور داشتند. ترافیک بدی ایجاد شده بود. زمستان از تایباد قصد رفتن به دوغارون را داشتیم. در میانه راه تصادف سختی داشتیم. از ناحیه سر و دست و کتف دچار آسیب شدید شدم. برایم دو ماه استراحت نوشتند. به کاشمر آمدم و بعد از مراجعه به شکسته بند راهی منزل خواهرم در تهران شدم تا بتوانم راحت در تظاهرات شرکت کنم."
محمد ایام پیروزی انقلاب اسلامی در تهران بود. همراه انقلابیون محله زندگی خواهرش فعالیت می‏کرد. با اتمام مدت مرخصی در حالی که ریش داشت به تایباد رفت:"وارد  محل کار نشده بودم که صدای افسر بگوشم رسید که هی فلانی برو ریشت را بتراش. آن روز حسب دستور آخرین موردی بود که ریشم را تراشیدم. روز بعدش هم رفتم مشهد از معاون شهربانی استان وقت گرفتم و درخواست انتقالم به کاشمر را مطرح کردم. بنده خدا سریع موافقت کرد، اینطوری بود که در سال 1358 به شهربانی کاشمر منتقل شدم."
حسب توانایی‏های محمد در بحث قرآن و اذان و صوت زیبایی که داشت از او برای کار در بخش عقیدتی دعوت شد ولی او حضور در بخش مربوط به زندان را ترجیح داد."آن زمان زندان بخشی از شهربانی بود. همان سال  بخش زندان از شهربانی منفک و به عنوان سازمان فعالیتش را آغاز کرد. منم از طرف شهربانی به نهاد جدید منتقل شدم. طی دوران خدمتم به عنوان؛ مدیر داخلی، فرمانده یگان و معاون زندان با ده رئیس و مدیر همکاری کردم و در نهایت با درجه سروانی بازنشست شدم. در دوران خدمت در زندان ادامه تحصیل دادم و موفق به اخذ دیپلمم شدم."
محمد در باره ازدواجش می‏گوید:" در دورانی که در روستا به کار قالی‏بافی مشغول بودم با پسر فردی که برای اولین بار قالی‏بافی را به حاجی‏آباد آورده بود آشنا شدم. این آشنایی به رفاقتی دیرپای انجامید. هر ازگاه وی مرا باجناق خودش خطاب می‏کرد. روزی از من خواست تا برای حل مشکلی با وی به فروتقه برویم. در این رفت و آمد متوجه شدم ایشان خواهر خانمی دم بخت دارد. اینگونه شد که من با زهره ابراهیمی فرزند هنرمند معروف دیار ترشیز در بحث رنگرزی و قالی‏بافی ازدواج کردم. حاصل این پیوند سه دختر و یک پسر است".
محمد هنرور از دوران خدمتش در سازمان زندان‏ها خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارد. به باور او لذتی که در بخشش است در انتقام نیست به همین خاطر معتقد است زیباترین لحظه دوران خدمتش وقتی است که شاهد بخشش یک اعدامی بوده است. هنرور در سال 1387 بعد از 30 سال خدمت صادقانه بازنشست شد. وی این روزها در کنار باغداری در زادگاهش دلمشغول امور فرزندانش است. او با کمک همسرش یک مغازه فروش پوشاک را مدیریت و هدایت می‏کند. از بازنشستگان می‏خواهد خود را زمین‏گیر نکنند. به ورزش و مطالعه و کمک به فرزندانشان بپردازند

 

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه نمایید

ارسال نظر به عنوان مهمان

0

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

بار گذاری نظرات قدیمی تر
در خبر نامه وب سایت ما عضو شوید تا از تازه ترین خبرها و مطالب در ایمیل خود باخبر شوید.